تبلیغات
♡♡♡ وبلاگ مهـــرساسهیــل ♡♡♡ - آرزوی پدررفته گر...
???




مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش

دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید

 و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده

 به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت
 
و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست .

 تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ،

 خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد

و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .

یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك

 خانه شان رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه

 قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست

 فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شكست

 وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد

 و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :

"چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه .

 با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه .

 آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "



SOHEIL


نجار ها هم کورند
هنوز هم تخت دو نفره میسازند نمیبینند
همه تنهاییم حتی آنهایی که دو نفره میخوابند...




تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : soheil | نظرات

ایکون های ونوس

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر

چشمگیر